نیم ساعت بعدازظهر خوابیدم و اینقدر خواب دیدم. اینقدددددر خواب دیدم که با خستگی بیدار شدم. احساس می‌کردم کوه جابه‌جا کردم. من آدم خاطره باز مسخره ای هستم. بعد تو خواب داشتم خاطره ی یک خواب دیگه ای که دیده بودم و یادآوری میکردم. جلل الخالق. خیلی وقت پیش خواب دیدم با فلانی رفتیم اصفهان، تو بازار فرش فروشا. فکر کنم داشتیم فرش میخریدیم. بعد امروز خواب دیدم که تو خواب دارم میگم یادته رفتیم اصفهان تو بازار فرش فروشا دنبال فرش بودیم چقدر خوش گذشت؟ با اینکه چرخیدن تو فرش فروشی هیچ جذابیتی برام نداشت ولی با تو بهم خوش گذشت‌.

این مرحله قفل بود برام دیگه.

تو خواب دارم انگلیسی حرف میزنم و کلماتی و استفاده میکنم که تو بیداری حتی به گوشم نخورده. کلمات سخت و سنگین با معانی عجییییب. که کاملا به من مربوطه. به داستان های روانم.

کاش یکم آروم بگیره ذهنم. کاش دست برداره از تحلیل.

چی و میخوای بهم بفهمونی؟ نمی‌فهمم!

ظرفیتم پره دیگه ...

+ نوشته شده در جمعه ۲۱ دی ۱۴۰۳ساعت 22:0 توسط . |