ماشین و کوچه‌ی پشتی پارک میکنم. -خب چرا؟؟؟-

دمبل قرمزه رو در واقع کتل‌بل قرمزه رو دستم میگیرم و میام سمت خونه. -چرا باید واقعا چیز به اون سنگینی و ببرم از خونه بیرون؟-

تو داری با یکی که نمیدونم کیه تو کوچه حرف میزنی‌.

یه طوری برخورد میکنم انگار ندیدمت.

بدو بدو میام سمت در،

شما هم دارید به سمت در انگار قدم می‌زنید.

دلم میخواد در و ببندم بمونی پشت در.

مثلا سبکه منم اصلا اذیت نیستم.

خیلی محکم قدم بر میدارم.

داری به اون کسی که باهاته میگی بره خونه‌شون و به مامانش هم سلام برسونه. اوا دکش کردی؟ خوب وایستا حرفتو بزن.

حداقل به آسانسور نرسه با من.

آسانسور و میزنم.

خودتو به آسانسور رسوندی... گفتی که صبر کنم با هم بریم بالا.

بیدار شدم. در حالی که یک دستم مشت بود.

و راستش خوشحال از دیدنت.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳ساعت 14:54 توسط . |