داشتم به تعلق فکر میکردم.

من یک آدم سخت به جایی تعلق بگیری هستم اساسا.

تقریبا به هیچ جایی احساس تعلق نمیکنم.

حالا اصا اینو چطوری فهمیدم.

از بی قراریم تو جمع آدما.

فقط هم به آدما مربوط نمیشه به مکان ها هم یه جایی ربط پیدا میکنه.

صادقانه الان به تنها مکان هایی که احساس تعلق میکنم، اتاقم و کلاس هایی که توش درس میدم هست.

خوب طبعا به مامان احساس تعلق دارم. اصا از خودشم دیگه.

ولی حتی تو جمع خاله ها و دختر خاله هام بدون مامان انگار معلقم. باید هر چه زودتر بزنم بیرون از اونجا.

خونه ی صمیمی ترین دوستام فقط برای چند ساعت این حس تعلق هست.

خونه فرزانه و هاجر. نهایتا بتونم ۴ ساعت بمونم. بعدش باید بزنم بیرون.

باهاشون هم که سفر میرم همینطور.

با این همه حس عدم تعلق ولی باز خوب تونستم با آدما سفر برم.

حسش خیلی حس پرفشاریه، این حس عدم تعلق به آدمها!

هر جا میری هی با خودت میگی من اینجا چیکار‌ میکنم؟ من اینجا چیکار میکنم؟

+ نوشته شده در دوشنبه ۳ دی ۱۴۰۳ساعت 15:9 توسط . |