پیام داد خونه ای بیام پیشت؟ نوشتم بله عزیزم.
۲۰ دقیقه بعد اینجا بود، آش و لاش. اینقدر تو جلسهی تراپی گریه کرد بود که نا نداشت.
برام تعریف کرد که چی گفته و چطور جلسهاش گذشته.
داشت میگفت اینقدر گریه کردم که دلم برای خودم سوخت.
جالب بود، من وقتی خیلی تو جلسات تراپیم گریه میکنم بیشتر دلم برای تراپیستم میسوزه.
بعد تعریف کرد که چی بهش گذشته.
من جدیدا فهمیدم انسان اساسا یک ترسِ متحرکه!
ترسی که حتی نمیشناسهاش. این کار و براش سختتر میکنه.
ما در آتش این ترسها میسوزیم.
و لذت یک زندگی آرام و امن رو از خودمون میگیریم ...