به آسمون نگاه میکنه و میگه من به خدا گفتم،

گفتم که اشتباه زیاد کردم، کوتاهی زیاد داشتم، اما همونقدر بلد بودم.

آسیب زدم، میدونم. خیلی عذاب وجدان داشتم. خیلی عذاب کشیدم.

ولی با خدا حرف زدم. گفتم که خودش کوتاهی‌های من رو جبران کنه.

خدا هم بهم لبخند زد، گفت میدونم بابا جان، تو کار اشتباهی نکردی.

هنوز داره به آسمون نگاه میکنه‌.

من تو دلم میگم خدای من، چقدر چشمهات زیبان مامان.

هی میام بگم قربون اون چشمای قشنگت برم من عزیزم، عزیزدلم که رفتی با خدا درد و دل کردی.

قربون معصومیت برم من خوووب ماااااادر من.

گفتم هر کی بهتون عذاب وجدان بده از حماقتشه عزیزم. چه من چه علی چه پروین!

تحویل نگیرین.

حرف خودش و تکرار میکنه، خدا گفت تو کار اشتباهی نکردی بابا جان!

هنوز داره به آسمون میکنه.

چشماش برق میزنن.

.

شب خوابم نمیبره‌. هی تصویر چشماش میاد جلو چشم. چشمایی که هاله ی خاکستری دوره مردمکش رو گرفته‌.

هاجر میگه چقدر این زن محکمه! چقدر مقتدره! چقدر دل‌گنده‌ست!

بدبخت دو عالم میشم اگه یه روز نباشه!

+ نوشته شده در جمعه ۲۱ دی ۱۴۰۳ساعت 11:54 توسط . |