این همه راه زیاد بود برای منی که خودم نخواسته بودم. تو را نمی‌دانم. امّا من دلم می‌خواهد بنشینم، دراز بکشم، بمانم.

می‌گویی خودت را جمع کن، می‌گویی تو که خودت بلدی با خودت حرف بزنی و خودت را راضی کنی. می‌گویی این همه راه را آمده‌ای، باز هم بیا. امّا میدانی؟ من دلم می‌خواهد لج کنم، دلم می‌خواهد بلد نباشم، نتوانم، یاد نگیرم، دل خودم را گرم نکنم، سرِپا نشوم، این امید لعنتی را (که هر بار خودش را از نمی‌دانم کجا به دلم می‌اندازد) رها کنم. چرا نباید حق همه این‌ها را داشته باشم؟ چرا نتوانم بایستم و بگویم من دلم می‌خواد بنشینم، آنقدر بنشینم تا دلم خودش بخواهد که دوباره بلند شوم و اگر نخواست باز هم بنشینم. تا ابد بنشینم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ دی ۱۴۰۳ساعت 1:44 توسط . |