بابا پروژه ی جدید راه انداخته.
الان دو نفری رفتن بچه بوقلمونارو بگیرن.
مامان و بابا.
منم موندم باغ.
مامان میگه مراقب خونه باش تا برمیگردیم.
بابا میخنده.
من که حالا به همه چیز نمادین نگاه میکنم تو دلم میگم هنوز دنبال خانواده ای مادرم ... و فکر میکنی فقط با حضور منه که این خانواده معنا پیدا میکنه.
تمام خواستهشون از من اینه که فقط باشم کنارشون. هیچ کاری هم لازم نیست انجام بدم.
مامان بابام لباس پوشیدن دارن میرن با هم پروژه ی مشترک انجام بدن و من دلم قنج میره.
۳۴ سالمه.
و تمام خواسته ام اینه که این دو تا هم و دوست داشته باشن ...