فرزانه، الناز، فاطمه حرف میزدند.
صداشون نامفهوم و مبهم بود برام.
من جای دیگه ای بودم ... نگاهم به بچه ها بود و فکرم پیش پرستوها ...
من از پرستوها جا ماندم، از پرستو شدن جا ماندم.
دارن برف شادی رو سر هم میپاشن.
سر ذوق میام از خوشحالی شون.
الناز انگار داره با من حرف میزنه.
اما من رفتم.
من و مامان لب ساحلیم
دست هم و میگیریم و مثل بچه ها که برای اولین بار چیزی و کشف کردن و دیدن می دوایم سمت دریا.