همینطور که دارد تعریف می‌کند پارسال چه روزهایی را از سر گذرانده اشکهاش بی‌اختیار می‌آیند.

تنها، بی‌کس، بی‌پول.

همه به امان خدا گذاشتندش.

اصلا برای همین به شکل جدی به درمانگری فکر نمی‌کنم.

درد آدمها من را از درون خورد می‌کند.

میفهمم که همین که دارد از احساسش میگوید قدم مهمی‌ست.

و چه خوب که فضایی برایش فراهم شده حرف بزند.

و تو بشنوی‌اش اما باز یک فشار یا رنج عظیمی را روی شانه‌هایم احساس میکنم.

.

در سکوت خانه نشسته‌ام و دارم به حرفها و اتفاق های دیشب فکر میکنم.

حالا که اینستاگرام را دی‌اکتیو کردم، فلان اپ را دیلیت اکانت کردم و دیگر توی گوشی چیزی برای سرگرم کردن ذهنم ندارم، وقت بیشتری دارم که با ادمها حرف میزنم.

مرحله ی بعدش می‌شود سفر به درون.

.

راستی،

دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر

گفتی غلطی خواجه در این عهد وفا نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۳ساعت 10:28 توسط . |