مصرانه ازم میپرسد از رابطه چی میخواهی؟
نمیدانم. یعنی میدانم کلمه ندارم. این همه اصرار و عجله را نمیفهمم.
میخواهد بداند از او چه میخواهم.
این را هم نمیدانم.
کلمه ندارم.
بیکلمهترینم.
سوالات اینچُنینی را نمیفهمم. برایم معنا ندارد.
خودش از انتظاراتش میگوید. آخر حرفش هم به ازدواج اشاره میکند.
سکوت میکنم.
نیستم.
من نیستم.
برایش توضیح میدهم که فهم من از رابطه این است که باید تجربه شود.
جزئیات خواستن و به جزئیات گیر دادن برایم زنگ خطر است.
نشان از وسواس است. ترسهای پنهان شده. ترسهای دیده نشده.
ترسهای سرکوب شده فاتحه رابطه را میخواند.
در واقع ترسهای سرکوب شده فاتحه ی انسان را میخواند رابطه که جای خود دارد.