۱-
نمیدونم اصا چی شد که یهو وسط صحبتمون گفتم یادته اومدی فرودگاه دنبالم؟ گفت نه! من؟ کی؟ گفتم فکر کنم ابولفضل ۳ سالش بود. چون وقتی از گیت رد شدم و اومدم اینور بدو بدو دویید سمت و پرید تو بغلم و یهو احساس کردم الانه که اشکم در بیاد از یادآوری اون صحنه.
یادمه که همون موقع هم اومدم و اینجا ازش نوشتم. چون تو چاله ی غم بودم و در آغوش گرفتن جوجه ی فرزانه مثل مرحمی بود رو زخمم.
مثل ماسک اکسیژن تو هوای پر از خاک.
نمیدونم.
حسش این بود برام اون موقع.
الان که بهش فکر میکنم همین چیزای کوچیک بوده که دردم رو کم کرده. که تونستم خوب ادامه بدم.
۲-
وسط دانشگاه فردوسی میدل فینگرش رو آورده باله و یک چیزاهایی هم میگه که نمیشنوم. از دور با ایما و اشاره میگم چی میگی دیوانه؟؟؟ وسط دانشگاه؟ در کنار جمعی از فرهیختگان شهر :))))
زن خجالت بکش ۴۲ سالته!
خنده ام میگیره ازش.
۳-
زهره نوشته حاجی چرا داری صبا خواب میمونی برای دو، نوشتم آقا من دارم ۱۱ ساعت میخوابم در شبانه روز! و همه ش خستمه!
گفت نکنه حاملهای چیزی هستی؟
خندیدم گفتم والا مگه از فشار زندگی حامله شده باشم :)))
به هر حال رفت دنبال اسم برای بچه :)))
۴-
مامان میگه تو قبلا آدم مهربونتری بودی با مردها. الان همه ش داری پرخاش میکنی. از این حرفش تعجب میکنم.
بعد میگه، میدونم تا الان همه شون ناامیدت کردن ولی شاید شاید یکی تو این جهان باشه که ناامیدت نکنه مادر ...
و بعد یک فشار بسیار زیادی روی قلبم حس میکنم.