دیشب مراجع جدید داشتم.
قرار بود جلسه ی تشخیصی باشد که ببینیم میشود درمان را با من شروع کند یا نه؟
به محض اینکه که روی مبل رو به روی نشست شروع کرد. از غمی سنگین که دیگر توان حمل کردنش نیست. خسته بود. خسته بود از اینکه این همه یک طرفه محبت داده، توجه داده، عمر داده.
از بی خوابی و این همه فکر خسته بود.
۳۰ دقیقه بیوقفه حرف زد.
میدانی، اینجور وقتها تمام مدت به تنهایی عظیم خودمان فکر میکنم. انسان موجود کمچاره و تنهاییست.
باید یک جایی نگهش میداشتم و از قواعد و قوانین جلسات میگفتم.
بنا شد جلساتمان را ادامه دهیم.
ساعت ۸ شب رسیدم خانه، خسته. شام خوردم و زود خوابیدم که ۳ صبح بیدار شم.
قرار کوه داشتیم. نگم از خوابهای آشفته ای که دیدم. ۳ بیدار شدم. توان بلند شدن نداشتم. با اینکه حسابی دلم دیدن طلوع میخواست. دوباره خوابیدم. ساعت ۶ صبح مامان نگران اومد تو اتاقم ببینه چرا بیدار نشدم برم کوه!
شاید طلوعی دیگر.