آش و لاش، آقا واقعا اش و لاشا

از گروه برگشتن خونه دیدم چراغا روشنه، مهمون داشتیم.

منم اینقدر عر زده بودم که چشام فریاد می‌زد!

کیوانلو پرسید فکت چطوره؟ گفتم خوبه. خیلی خوبه. دیگه پوکساید نخوردم.

خوابی که دیده بودم و تعریف کردم. پرسید چرا گفتی مرد؟ گفتم شاید چون تو روانم شما نمونه ی یک "مرد واقعی" هستین. کسی که میشه باهاش حرف زد بدون اینکه عصبانی بشه یا فرار کنه.

کیوانلو از بچه‌ها پرسید دوست دارین چه نقشی تو گروه داشته باشین. به یکی از پسرها رسید. گفت مرد! میخوام مرد باشم!

گفتم عه من یه خواب دیگه هم دیدم! با همین مضمون. خواب دیدم تو باغیم. سر سفره بودیم.

بابا رو کرد به مامان و گفت یک میلیارد میخوام برای ساختن ساختمون تو باغ.

مامان پرسید چطوری میتونی برگردونی؟ بابا گفت برنمیگردونم دیگه. به اینجا که رسیدم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. زدم زیر گريه. ادامه دادم تو خواب داد زدم کاش اندازه ی سر سوزن مرد بودی!!! چقدر بی خایه ای مرد!!!

گفتم به عالم و آدم حرفمو میزنم. همین یه جمله رو نمیتونم به بابا بگم. بگم آخه به توام میگن مرد؟؟؟؟ یکبار از زنت نپرسیدی حاجی کمک نمیخوای؟ برای زندگی؟ برای بچه‌ها؟

حداقل تشکر کن لامصب. که زنت مثل سگ جون کند که ظاهر زندگیت رو حفظ کنه!

برای مامان نوشتم، تا ابد، تا لحظه‌ای که نفس میکشم مامان بهتون افتخار میکنم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۴ساعت 9:52 توسط . |