به تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باش
تا در بهار ِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد!
شکوفه رقصيد آفتاب درآمد،
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و اين همه اقرارهاست، بزرگترين ِ اقرارهاست
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال ِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم
دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم و برای ِ همين راست میگويم
نگاه کن:
با من بمان!