رباط زانوم باز داره اذیت می‌کنه.

دراز کشیدم و به سقف نگاه میکنم.

باید مدارا کنم.

با خودم.

بعد با ادمها.

دوست داشتم هر موقع خسته‌ام بزنم زیر کاسه کوزه‌ی ادمها و رها کنم.

اما زندگی قرار نیست اینطور پیش بره.

بهم میگه تو آدم سختی هستی.

همین که این سوال را می‌پرسی. همین که زنگ میزنی به من و می‌گویی با من صادق باش، به نظرت من آدم ترسناکی هستم؟

همین تو را متفاوت می‌کند.

تا به حال کسی از این سبک سوالها از من نپرسیده.

مامان میگه تو آدم مغروری هستی‌. قبول نمیکنم.

به هاجر پیام دادم، به نظرت من مغرورم؟ گفت شاید درون‌گرا بودنت. اعتماد به نفست این حس و به ادمها میده.

بعد فکر میکنم من که اعتماد به نفس ندارم!

از مامان پرسیدم دین برای چی اومده؟ برای کمک به ادمها؟ برای اینکه موجودات بهتری باشن؟

خوب الان که آدما با دین به موجودات بدتری تبدیل شدن.

تو فکر میره.

اینقدر سوالای سخت ازش میپرسم.

اینقدر به چالش میکشمش که کلافه شده.

دیشب ازم پرسید پس اگر ما با حیوونا فرقی نداریم. پس اصا چرا اینجاییم.

گفتم آقا جان حرفای من و جدی نگیر.

شما به راهت ادامه بده.

من و ولش کن ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۳ساعت 10:27 توسط . |