آخ خدا چقدر امروز روز خوبی بود.

اینقدر شلوغ بودم سر کار که نفهمیدم کی ساعت ۱ شد.

بعدش هم با بچه‌ها رفتیم دفتر جدید رو دیدیم.

خیلیییی به من نزدیکه.

حاضرم بشینم ساعتها به سقف خیره بشم اما تو مسیر رفت و آمد نمونم.

بعدش هم که رسیدم خونه پریدم تو حموم. مامان یه ناهار مشتی برامون پخته بود.

بعد رفتم تو تختم دراز کشیدم و کتاب خوندم تا خوابم برد.

ساعت ۴ و ۲۰ دقیقه بیدار شدم که برم جلسه. ظهر تصمیم گرفتیم آنلاین برگزار کنیم بس که از هوا آتیش می‌بارید.

که این پسره‌ی ابله خواب موند و جلسه رفت رو هوا.

این پسره‌ی ابله اشاره به یک جوان ۲۴ ساله‌ست که تازه به تیم پیوسته‌.

خیلی توانمنده، خیلی باهوشه ولی بی نهایت سر به هواست.

یه روزی براش نوشتم خیلی توانمندی ولی حیف که بی مسئولیتی.

جلسه که منهدم شد یکمی چرخیدم و بعدش تصمیم گرفتم با احتیاط بعد ۲۰ روز ورزش کنم.

زانو درد بودم و فکر میکردم بخاطر تصادفی که ۱ سال پیش کردم رباط آسیب دیده.

دکتر گفت رباط سالمه مفصل ها به فناست.

اما میتونم ورزش سبک کنم تا بعد اینکه نتیجه‌ی ام آر ای اومد تصمیم بگیریم چه کنیم.

هیچی دیگه ورزش کردم، دوش گرفتم، روسی خوندم، الانم اومدم رو اون مبلی که باد کولر صاف میشینه روش، دراز کشیدم یکم کتاب بخونم البته در کنارش شجریان هم داره میخونه:

خوش آن ساعت که یار از در در آیو

شو هجران و روز غم سر آیو

ز دل بیرون کنم جان را به صد شوق

همی واجم که جایش دلبر آیو

آخيش ...

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳ساعت 19:41 توسط . |