یکهو دلم هوای بابا را کرد.

به مامان گفتم دلم برای بابا تنگ شده، یه زنگ میزنم حالش و بپرسم.

همینطور که داشتم باهاش حرف میزدم مامان گفت بپرس اگه شرایطش و داره بریم یه سری بهش بزنیم.

گفتم بابا حوصله دارین الان بیایم باغ؟

گفت آره بابا جان تا برسین من شام و حاضر میکنم.

حالا نشسته و با دقت داره ظرفهای که مامان برای لواشکاش گرفته رو میشمره.

یواشکی ازش فیلم میگیرم.

تی‌شرت سبز خوشرنگی تنش کرده که یقه‌ش به نسبت بقیه‌ی تی‌شرتهاش گشاده.

یکمی از سر شونه‌ش دیده میشه.

بعد رو میکنه به مامان و میگه ۱۰ تا کمه، یکم فکر میکنه ... سرش رو برمیگردونه سمت من: بیا بابا توام بشمر ببین درست شمرده‌ام؟

قربونش برم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۳ساعت 23:11 توسط . |