میم مامانش رو تو ۲۳ سالگی و باباش رو تو ۲۷ سالگی از دست داده. و از اون موقع تا الان تنها زندگی میکنه. ادای آدمهای خوشحال و موفق رو در میاره اما غمی که تو زندگیش جاریه، اینقدر زیاده که فقط کافیه به چشم‌هاش نگاه کمی و ببینی.

به اتاقم پناه آوردم بعد یک روز کاری شلوغ. به سقف خیره شدم. زیر لبم زمزمه میکنم تو مسبب بیچاره‌گی هیچکس نیستی. آدما خودشون تصمیم میگیرن گند بزنن به زندگی‌شون.

تو کار اشتباهی نکردی. دیگه نمی‌تونستی ادامه بدی. دیگه توانش رو نداشتی ... کاری بیشتر ازت بر نمی‌آمد.

بعد یاد امروز صبح می‌افتم که تو آسانسور گیر کردیم. من و مهری و دکتر موحدیان و غلامپور. و لبخند میاد رو لبم. بعد یاد سفر کوتاه دیروزمون می‌افتم. اینبار بلند میزنم زیر خنده. مامان میپرسه داری به چی میخندی دیوانه؟

ترکیبی از غم و شادی در من جریان پیدا میکنه.

خوب قشنگی زندگی هم به همینه. در حالی که به سقف خیره شدی و داری خودت رو دلداری میدی که مقصر نیستی. که برای میم چه کاری میشه انجام داد میزنی زیر خنده ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۳ساعت 23:55 توسط . |