مثلا آمدم یکم چیل اوت کنم.

یعنی تا آمدم دراز بکشم و چیل اوت کنم مامان زنگ زد که کار ماشینه‌ت تمام شده برو بگیرش.

تاکید می‌کند خودت حساب نکن. شماره کارت بگیر من میزنم.

در راه برگشت به خانه به این فکر میکنم که اصلا کسی در زندگی مامان بوده که ماشینش را تعمیرگاه ببرد؟ بعدش هم ماشین را بگیرد و حساب کتاب هاش رو هم بکند؟

نبوده ...

نه دایی‌هایم، نه پدرم، نه برادرم ...

نه حتی پدرش!

در واقع مامان حامی همه‌ی اینها بوده! و هست!

من هم نداشتم اما خداوکیلی زیر بار حمایت ازشان نمیروم.

حالا مامان میخواهد جبران نداشته‌هایش را برای من بکند.

چرا دارد سختم می‌اید؟

به این فکر مکنم که حداقل ۷۰ درصد زنها همین تجربه را داشته اند و دارند.

از اساس انتظار بی‌جایی‌ست ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۳ساعت 20:47 توسط . |