یکهو به خودم آمدم و دیدم ترسیدهام.
از بالا رفتن سنم.
از موهای سفیدم که هر روز بیشتر میشود.
از اینکه احتمالا دیگر نمیتوانم فرزندی داشته باشم.
بعد رها کردم.
به نظرم آمد کار از کار گذشته.
دیگر کنترلی روی اوضاع ندارم.
شمایلی از افسردگی به سراغم آمد.
فقط کار کردم.
به زور ورزش کردم.
به زور کتاب خواندم.
به زور خودم را به دکتر رساندم.
جمعهها به زور با زهره طبیعت رفتم.
خندههایم به گریه نه. به هیچ تبدیل شد.
بارها هاجر گفت چرا غم از سر رویت میبارد اما اشکی نمیآید؟
نمیآمد. نمیآید.
خوب همین است.
بعد مثل پروانه رنگی را شنیدم.
با خودم گفتم تو رویا که میشه ...
به رویا پناه بردم.