ازم میپرسه خوبی؟ میگم آره ولی نمیدونم چرا دوست دارم بزنم زیر گریه.
احتمالا دلم برای مامانم تنگ شده 😅
میگه لاغر شدی باز. ممکنه!
میگه بیا تو بشین یکم. میخوای بری خونه چیکار؟ کار دارم.
میخوام بدو بدو بیام رو این مبله زیر بلد کولر دراز بکشم.
چراغارو خاموش کنم، آباژور بالای سرم و فقط روشن بذارم و کتاب بخونم.
یا که هندزفری بذارم آهنگ گوش کنم.
چه خوب شد که کلا از جمع مهمونی بچههای دفتر اومدم بیرون.
امشب مهمونی دارن.
و من قرار نیست نازنین ساعتهایی که میتونم در تنهایی حال کنم و با اونها بگذرونم 😁
حوصلهی هییییچ آدمی رو ندارم مطلقا!