مامان یهو گفت

راستی

امروز که داشتم می‌اومدم خونه

دور میدون جانباز، عطا رو دیدم.

پیرهن شلوار مردونه‌ی مشکی پوشیده بود و همه‌ی موهای شقیقه‌ش سفید شده بود.

یه لحظه احساس کردم خنجر فرو کردن تو قلبم.

من باعث سفیدی موهاشم

من این بلا رو سرش اوردم!

گند بزنن به این زندگی!!

کاش هیچوقت باهاش آشنا نمی‌شدم.

کاش باهاش ازدواج نمیکردم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۳ساعت 18:49 توسط . |