تازه از سر کار رسیدم خونه. همهی چراغا رو خاموش میکنم و یه آباژور کوچیک و روشن میذارم. رو مبل روبهروی کولر دراز کشیدم. روز سختی و پر چالشی بود.
از دانشگاه مودبانه انداختنمون بیرون. مجبور شدیم یک ساعت مونده به نشست نوجوان مکان رو تغییر بدیم. کجا؟ معلومه دفتر آقای علیا.ن!
کلا وقتی از همه جا رونده میشیم به آقای علیا.ن پناه میبریم حتی اگه خودشون دماموند باشن!بدو بدو ساعت ۳ رفتم که یک سامونی بدم و صندلیها رو بچینم.
به خیر گذشت. جلسه به خوبی تمام شد.
حالا اینجا زیر باد کولر دراز کشیدم و دارم به آهنگهایی که از صبح گوش دادم فکر میکنم.
اصا خیلی خوب بودن.
فردا هم همینقدر شلوغه.
چشم دوختم زودتر پنجشنبه برسه و برم یک نفسی بکشم.
ح میگه کلافهای. از این همه کار کردن کلافهای.
بله هستم. کلافهام. کارم زیاد نیست. مسئولیتهام زیادن.
دکتر غین امروز گفت اگر درست نشستها پشتیبانی نشن کار و از دست میدیم. این و با خشم به خودش گفت اما خطابش من بودم.
منم زیر لب گفتم به درک!
امادهام که بزنم زیر کاسه کوزهی همه و بیام بیرون.
خیلی دارم خودم و کنترل میکنم.
هی میگم کار همینه. همه جا همینه. به چیزای خوبش فکر کن :)
به چیزای خوبش فکر میکنم.
به اینکه خسته میرسم و پناه میبرم به خلوتم.
کتاب میخونم.
جونای از دست رفتهام رو جمع میکنم و آماده میشم که فردا برم بدوام...