داشتم از گروه بر میگشتم که چشمم به ماه افتاد..خدای من چقدر زیباست ماه این شبها. شبیه معجزهست. نمیتونستم ازش چشم بردارم. دلم میخواست رو کوه بودم و ساعتها نگاش میکردم. حالا البته ساعت ها که اغراقه چون زود حوصلهم سر میره.
روز خوبی بود به طور کلی. گروه هم خوب پیش رفت.
الان که اومدم بخوابم مامان بغلم کرد و گفت مرسی که باهام حرف میزنی و نمیزاری چالش هامون زیاد بشه.
پدرم در اومد تا به این مرحله از عرفان رسیدم.
این روزها اینقدر دارم بازخورد مثبت از آدمها میگیرم که برای خودم هم عجیبه. و البته خوشایند.
من برای ساختن این "من" جانها کندم ...