یک آن به خودم می آیم که دارم توی قبرستان راه میروم. اینجایی که سیمین را دفن کردند همه سن‌هایشان پایین است.

داد میزنم که چرا مردید؟ چرا باید دنیا شما را از دست بدهد؟

چرا سیمین با آن چشمان قشنگش باید زیر خاک باشد؟

حالا چه بلایی سر خانواده‌هایتان امده؟ با غم از دست دادنتان چه میکنند؟

داشت از نسیم ملایم و لب ساحل میگفت که یادش افتادم.

که لباس شنا پوشیده و دارد آماده می‌شود که تنی به آب بزند.

موهای کوتاه بلوندش را بالای سرش می‌بندد و آرام آرام دل به دریا می‌زند.

گاهی برمی‌گردد نگاهی به ساحل می اندازد و به راهش ادامه می‌دهد.

هوا بی نهایت مطبوع است. .

او آرام و بی صدا دورتر و دورتر می‌شود.

انقدر که دیگر نمیبینمش ....

+ نوشته شده در شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۳ساعت 22:23 توسط . |