آخرین جملهش را اینطور به پایان میرساند،
سوسنم هواپیما دارد بلند میشود و باید تلفنم را خاموش کنم، به آلمان که رسیدم خبرت میکنم.
جملهش را دوباره میخوانم.
سوسنم؟
این میم مالکیت از کجا آمد این وسط؟
بعد هم تا می آیم برایش بنویسم سفرت به خیر از خودش سلفی میگیرد و میفرستد.
هودی سورمهای به تن دارد.
سرش را به پنجره ی هواپیما تکیه داده.
چشمانش برق میزند.
چند ثانیه مکس میکنم. به تصویرش نگاه میکنم.
غربت میبینم. آدمهایی که محکوم به مهاجرتند غریبند.
دلم میگیرد از این حجم غربت و احوالی که در حال ترک وطن ادمها تجربه میکنند.
برایش مینویسم سفرت به خیر عزیزم.
مراقب خودت باش ...