برایم نوشت خوب من از سفر برگشتم، کی افتخار میدین خانم ...؟

گفتم که این روزها خیلی شلوغم و در نهایت برای صبحانه قرار گذاشتیم.

کجا بریم؟ خوب من طبق معمول هیچ ایده‌ای ندارم.

بریم نمیدانم فلان کافه در ملک آباد. قرارمان شد ساعت ۸ و نیم فلان کافه در ملک آباد.

آخر شب مسیج زد میخواهی خودم بیایم دنبالت؟

آمدم بگویم نه خودم می آیم که یادم آمد که نباید این را بگویم. انکار که وقتی نمیگذاری مردها کاری برایت انجام دهند مردانگی را ازشان میگیری.

گفتم اگر براتون سخت نیست خوشحال میشم.

نوشت نه فدات شم.

خوب توام که کنکلی! کی هنوز به دیت اول نرفته می‌گوید فدات شم؟

محترمانه تشکر کردم و گفتم ساعت ۸ و ربع آماده ام و آدرس را برایش فرستادم. با یک ربع تاخیر رسید.

نشستم توی ماشینش.

تا برسیم کافه از کار حرف زدیم و خلاصه ش این بود که فقط از کار حرف زدیم.

بعدشم هم گفتم مهندس میخواهید کمی از خودتان بگویید؟ گفت برایم سخت است.

گفتم میخواهید بگویید اینجا چه میکنید؟

نگاهم کرد و گفت، چیزه، کنجکاو بودم ببینم این کار شما چیست و فلان و بیسار.

دوباره نگاهش کردم، گفتم مهندس اینجا چه میکنید؟ دنبال چه هستید؟

از همه چیز گفت اما جوابم را نداد.

با خودم فکر کردم ترس از صمیمیت. در عین اشتیاق به صمیمیت.

کمی از دخترش گفت کمی از کارش.

موبایلش هم بی وقفه زنگ می‌خورد.

به ساعتم نگاه کردم، ۱۱ رد شده بود، گفتم به نظرم بریم.

دیره.

شما هم میدونم که خیلی کار دارید.

توی دلم گفتم مرد تو برای خودت وقت نداری اینجا دنبال چه میگردی؟

نشستم توی ماشین و باز موبایلش زنگ خورد و تا من را برساند پای تلفن بود.

رسیدیم، گفت خیلی از دیدنت خوشحال شدم.

پاسخی کوتاه دادم، منم.

دست دادم و از ماشینش پیاده شدم.

به نظرم که هیچکس حوصله ی و وقت رابطه‌ام را ندارد.

منم ندارم.

خدا خدا کردم که پیامی ندهد، ساعتای ۱۰ شب پیام داد من هنوز توی جلسه‌م. برایش نوشتم خدا قوت.

دوباره می‌خواهد برود چین.

منم خودم را آماده‌ام کردم که اگر دوباره سر و کله‌ش پیدا شد بگویم من نیستم.

هر زمان پاسخی برای بودن در فضای دو نفره پیدا کردی بیا حرف بزنیم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۳ساعت 19:25 توسط . |