پنجشنبه زنگ زد که فردا بیا ببینمت دختر، دلتنگتم گفتم تا شب بهت خبر میدم. شب شد و احساس کردم توان یک لحظه خارج شدن از خانه را ندارم. پیام دادم هاجر من این هفته به معنای واقع کلمه زیر فشار کار له شدم. توانش رو ندارم. بذاریم برای یک وقت دیگه.
صبح که پشت میزم نشسته بودم داشتم پایاننام رو میخوندم زنگ زد. که کجایی؟ گفتم خونه گفت با زهره نمیری بیرون؟ گفتم نه بابا جونش و ندارم. گفت ببین ما هر کار کردیم که برای تولدت سورپرایزت کنیم پا ندادی. گفتم بابا هاجر بیخیال. برام بنویس فقط. اصلا امسال حس تولد و اینارو ندارم. گفت اگه خونهای میام یه سر پیشت. تلفن رو که قطع کردم نمیدونم چرا یهو اشکام ریختن. تو خونه راه میرفتم و همینطور اشکام میاومد. یه چیزی رو دلم سنگینی میکنه که پیداش نمیکنم.
بعد یکساعت هاجر با یک پلاستیک پر از کادو اومد. بهش گفتم این کارا چیه؟ من که گفتم فقط برام بنویس که بزرگترین کادوییه که تا همیشه برام میمونه.
گفت اونم نوشتم برات میفرستم.
دو ساعتی حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم.
بعد گفت بیا شمعت و فوت کن میخوام برم. گفتم هاجر فاکتور بگیر. اصا چرا کیک گرفتی؟ کی کیک میخوره دیگه؟
خلاصه که با همان حال نزار نشستم و برایم آهنگ تولد تولد را خواند و من هم ۳۴ سالگی را فوت کردم. همه چیز به شکل سورئالی برگزار شد.
بعد گفتم چی برام نوشتی؟ اون و میخوام.
سلام به تو دوست قشنگ.هزاران بار تولدت بر من مبارک.در هفت سالگیم نمی دونستم روزگار قراره برام چی رقم بزنه اونم روزهایی قبل از مدرسه رفتن و دوست پیدا کردن. و در سی و هشت سالگی زمانی که دست از رابطه جدید شسته بودم و به دنبال خودم میگشتم تو رو در یک مکالمه در یک کلاس آنلاین یافتم.خانم بذری!!این دختر شجاع کیه دمش گرم داره دهن یک آدم بیخود رو سرویس میکنه و چقدر تکرار این خاطره برام شیرینه.تو برای من انسانی هستی با خواسته های عمیق به ژرفای روحت.تمام نشدنی در شناختنت و تازهایت که هربار به من یاداوری میشه که چقدر روح بزرگ و دهنده و بااصالتی داری.ازت صداقت،رها کردن،رها و آزاده بودن یاد گرفتم.چشم های کنجکاوت به دنیا و لحظه هایی که عمیقا به فکر فرو رفتی میتونه جالب ترین لحظه های تماشات باشه.برام پیامک های هاجر کجایی؟هاجر بیداری؟یک چیزی بگم برات هیجانیه از جنس آدرنالین شاید هم دوپامین که یک صمیمیت اعلا رو در فضای رابطمون پخش میکنه.خوشحال و قدردانم از داشتنت دختر قشنگ.
در لحظه جوابش رو دادم و براش نوشتم:
سلام به تو نازنینِ من
هاجر واقعا جهان جای ترسناک و هولناکی میشد برای جهان کوچک درونم، بدون رفیق.
نمیدانم چطور میشد خودم را نجات دهم بدونت در این سالهای سخت و طاقتفرسا.
اغراق نمیکنم اگر بگویم بخش زیادی از رشدی که داشتم را مدیون تو هستم.
تو که بدون قضاوت به من گوش دادی، هولم دادی و یک روز گفتی که آرزو داشتی دختری مثل من میداشتی.
این اولین جملهای بود که کمک کرد خودم را باور کنم. بعد آن همه سال حقارتی که بدوش کشیدم.
یک روز به هانی گفتم رفاقت با هاجر لیاقت میخواهد.
برای داشتنش باید تلاش کرد اگر پا داد ول نکن.
تو میدونستی من چقدر با تو، تو دانشگاه پُز دادم؟ که ببینید هاجر من و انتخاب کرد به عنوان رفیقش و هیچ محلی به شما نداد 😁
ممنونم عزیزم برای تمام تلاشی که برای این رابطه کردی و میکنی.
و در آخر اینکه تلخیهای من را بر من ببخش ...