همینطور که داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و یه باد خنکی هم به صورتم می‌خورد، گفتم مامان باورتون میشه ما یه روزی میمیریم؟

گفت: نه.

ادا و ادفار در نیاورد که بله، مرگ حق است. شتری‌ست که در خانه همه می‌نشیند و این داستان‌ها.

عمق حرفم را فهمید.

و خیلی قاطع و محکم گفت: نه!

باورم‌ نمیشه.

اما بیا بهش فکر نکنیم.

امروز که زنده‌ایم. مهم همین الانه.

اما من با خودم فکر کردم اگر به مردنم دائم فکر کنم احتمالا سبک زندگی زیسته‌ام تغییر میکنه.

و من اون سبک رو بیشتر میخوام.

+ نوشته شده در سه شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۳ساعت 20:45 توسط . |