داریم از باغ بر میکردیم.
گفتم مامان چقدر ادمها موجودات عجیبی هستن
چقدر نمیشه فهمید
نمیشه چیزی گفت (اینجا منظورم قضاوته ...)
اینقدر محدودیم که در نهایت تلاشمون شاید کمی خودمون رو بفهمیم.
بعد چند دقیقه سکوت گفت، این نگاه و تو به من دادی سوسن.
تو به من یاد دادی که هیچ چیز ابن جهان رو با دو دو تا چهار تای خودم نسنجم.
و اگر چیزی عجیبی دیدم فقط بگم چه عجیب و گذر کنم ...
بعدگفت یه زمانی دوست داشتم توام مثل بقیهی دخترا باشی. یه زندگی عادی داشته باشی.
از این همه کنجکاویت، متفاوت بودنت، کله شق بودنت میترسیدم.
از رخ زردت که از تلاش برای فهمیدن و کشف کردن بود تو رنج بودم.
اما الان خوشحالم برات.
تو مصداق بارز این شعر مولانایی
هر که او بیدارتر پر دردتر، هر که او هوشیار تر رخ زردتر ...
از اینکه به این همه تلاش میتونم با مامان گفتگو کنم، گفتگویی که آخرش نهایت به سکوت منجر میشه نه بحث در پوست خودم نمیکنم.