نمیدونم چی شد که یهو یاد اون شب افتادم.

دیر وقت بود ولی اینقدر حالم بد بود که نمیتونستم تو خونه بمونم.

زدم بیرون یکم پیاده‌روی کنم.

احتمالا روز تعطیلی چیزی بود که مغازه‌ها بسته بودن و آدم زیادی هم توی خیابان نبود.

دیگر کارم از گریه معمولی و اینها گذشته بود. زار میزدم. درست مثل ان صحنه از فیلم دِ پیانیست، که ادرین برودی دارد از وسط خرابه‌های لهستان است به گمانم میگذره و زار میزند.

تاریک بود، سیاه بود، شکست خورده‌ترین بودم. توان جمع کردن تکه‌هایم را نداشتم. از استیصال اشکهایم می‌آمد.

چقدر سخت گذشت آن شب و آن روزها.

و حالا گاهی وقتها یکهو یاد آن شب می افتم. اصا نمیدانم چرا؟ چرا الان باید یاد آن شب سهمگین بیفتم؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳ساعت 17:5 توسط . |