ساعت ۷ شب است، توی دفترم و دارم روی پایان نامه کار میکنم، تلفنم زنگ میخورد، آزیست. آرام جوابش را میدهم، میگوید خوابی؟ نه عزیزم سر کارم. مگه تعطیل نیست؟ نه.
ببین ما داریم میریم خونهی کسرا توام بیا. باشه کارم تموم شه یه سربهتون میزنم.
ساعت ۹ نای نفس کشیدن ندارم. به آزی زنگ زدم که حاجی من رو به موتم نمیتونم بیام. اصرار میکند. فردا تعطیل است، بیا. از من انکار و از او اصرار.
باشه یه سر میزنم.
میرسم، هنور آزی و آتنا نرسیدهاند، ارس در آغوشم میگیرد و میگوید چطوری افسردهی ماژور؟
اینها فکر میکنند من افسردگی گرفتم که کمرنگ و کم پیدا شدم.
جوابی ندارم.
آزی با موهای صاف و چتری میرسد. لباس نارنجی تنش کرده، برنزه هم شده. آرایش قشنگی به صورت دارد. اتنا هم همینطور.
نرسیده مینشینند پای بساط عرق خوری. من یه گوشهای ولو شدم. دعوتم میکنند. نگاهی میکنم و میگویم من نیستم. معدهام اذیت است. باز اصرار میکنند. کسرا میگوید بابا بخاطر دندانهایش چیزی نمیتواند بخورد. ۱۰ دقیقه میگذرد. بی مقدمه بلند میشوم و میگویم برای امشبم بس است. لباس میپوشم و خداحافظی میکنم.
توی راه با خودم میگویم اینها دیگر آدمهای من نیستند.
دیگر حرفی برای گفتن و شنیدن ندارم.
دنیایم به یکباره جدا شد. خیلی جدا.
به خانه پناه می آورم.
و نفسی از آسایش میکشم ...