یکهو حجمی از افکار به ذهنم هجوم اورد.
دلم خواست از نرجس بنویسم، بعد از عارفه، بعد از خانم غلامی، بعد از دردهای عجیب و غریبی که هر روز از یک جایی بیرون میزند.
یک عالمه آدم دیگر هم هستند که دوست داشتم ازشان بنویسم اما اینقدر یه هم ریخته و شلوغ هست ذهنم که سخت میشود کلمات را کنار هم بگذارم.
فعلا از اینکه هر روز یک جایی از بدنم به نشانه ی اعتراض از نمیدانم چی دقیقا قیام میکنند کلافهام.
درد زانوهایم که کم و بیش هست. امروز مفصل لنگم ادا در می آورد حالا این وسط اثاث کشی هم داریم. زمان دفاع از پایان نامهام هم رسیده باید برای ام آر ای هم از بیمارستان وقت بگیرم. پیگیری آخرین آزمایش فلان را هم نکردم. اصلا یک اوضاع پیچ در پیچیست لعنتی.
یک پیشنهاد دیت هم دارم که در حال پیچاندش هستم. هفتهی پیش جشن فستیوال تابستانهی آوای مهر دعوت شدم، یک آقایی آنجا هست که از روز شروع فستیوال کم و بیش میدیدمش. آدم متشخصی به نظر می آمد.
یک روز بعد نشست، داشتم آماده میشدم که برم خانه، سر و کلهش پیدا شد و گفت که سوالاتی در باب کاری که انجام میدهیم دارد و کمی حرف زدیم اطلاعاتی که میخواست را بهش دادم و آخرش گفت میشود شمارهتان را داشته باشم که اگر شرایطش فراهم شد یکی از کلابها را شرکت کند و ... .
بعد چند روزی تلگرام پیام فرستاد که اگر امکانش هست هماهنگ کنم و یکی از کلابها را برود. رفت و در نهایت مجابش کردم که با توجه به مشغلهی کاری که دارد بهتر است فعلا شروع نکند.
خلاصه که روز جشن آوای مهر دم در ایستاده بود، سلام و علیکی کردیم و رفتم توی سالن. یک جایی هم وسط مراسم از من دعوت کردند که صحبت کنم منم از دور اشاره کردم چون بنا نیست کار را در مجموعه ادامه دهیم حرف خاصی ندارم. آخر مراسم هم سریع فلنگ را بستم.
فردایش تلگرام برایم مسیج زد که چرا نرفتم روی سن حرف بزنم، منتظر بوده و اخرش چرا نماندم؟ میخواسته خداحافظی کند و ... بعدش هم گفت دوست دارد اگر امکانش باشد همدیگر را ببینیم یک جایی خارج از فضای کار.
اثاث کشی را بهانه کردم و گفتم فعلا خیلی شلوغم. گفت که او هم برای ۲۰ روز عازم سفر به خارج است، بعدش که آمد هماهنگ کنیم.
الان استرس آن را هم گرفتم.
خلاصه که اش شله قلم کاری شده زندگی ام!