روبهرویم نشسته و دارد با لپتاپش کار میکند. کت و شلوار سورمهای مرتبی به تن دارد با جلیقه و کروات همخوانش. گاهی زیر لب قطعهای از شجریان را زمزمه میکند.
من هم غرق در خیالم. منتظرم کتری جوش بیاد، فلاسک را آب جوش کنم و برم پی کارم.
زمزمهش بلندتر شده و انگار دارد شعری میخواند. سرم را بر میگردانم به سمتش. با آن چشمان درشت مشکی، چشمانی که سراسر کنجکاویست به من نگاه میکند.
و بلندتر میخواند.
مرا ترکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر
سها لب ، مشتری غبغب ، هلال ابروی و مه پیکر
چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ
بُود گلبیز و حالت خیز و سحر انگیز و غارتگر
دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین
به قد تیر و به مو قیر و به رخ شیر و به لب شکّر
چه بر ایوان ، چه در میدان ، چه با مستان ، چه در بستان
نشیند ترش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ
دوباره با آن چشمان درشت به من نگاه میکند.
این شعر را به شما تقدیم میکنم.
من به در شوخی و مسخره بازی میزنم.
خوب آب جوش امد، وقت رفتن رسید.
بی هیچ حرفی میروم.
دمق میشود. چیزی نمیگوید. حسش میکنم. بعد هم میبینم که بی صدا رفت سر کلاسش. ساعت ۹ که با بچهها آمدیم جمع کنیم و در دفتر را ببندیم دیدم توی اتاقش نشسته.
گفتم تو چرا نمیری پسر؟ گفت تازه کارم شروع شده. میخواهم ناهار بخورم.
مرا یاد علی میاندازد. شاید هم یاد جوانیهای خودم. از من ۲۴ ساله خیلی بیشتر میداند. نقطه ی اشتراکمان بیتابی برای فهمیدن است.