گفتم که چقدر دلم میخواد بنویسم، یهو یه ایده ای میاد بالا تا خودم و میرسونم به وبلاگ میپره یه چیز دیگه میاد.
اومدم از زهره بنویسم که یکی از بچههای ۱۷ سالهی نوجوانمون بهم مسیج داد برای آموزش این هفنهش که موضوعش گوش کردن فعال هست و گفت مطلبی پیدا نکرده و میخواد نقشش رو عوض کنه.
گفت اون فکری که داشته با آنچه که پیدا کردا فاصله داره.
براش توضیح دادم معمولا همینطوره، تصویر ما با آنچه قراره در واقعیت شکل بگیره متفاوته اما به این معنا نیست که چیز خوبی ازش در نمیاد.
بهش گفتم من جدیدا یک کتاب خوندم از آدام گرنت (دوباره فکر کن) که بخش زیادی از کتاب تو همین حوزه دارا صحبت میکنه میتونم کمکش کنم.
گفتم یک چیز رو در گوش کردن فعال باید بدونی، اول اینکه ما مرکز جهان نیستیم. اگر میخوایم بتونیم بشنویم آدمها چی میگن باید چهارچوب ها رو بندازیم کنار. بایستی متواضع باشیم. این دو تا پیش زمینه ی همدلیه. وقتی خودمون رو مرکز جهان ندونیم و فکر نکنیم چهارچوب ما درست مطلقه میتونیم همدلی کنیم و ادمها رو بشنویم.
چقدر کار با نوجوان برای من لذت بخشه.
چقدر الهام بخشه.
چقدر احساس مفید بودن میکنم.
بر خواهم گشت و از آدمهای عجیب زندگیم بیشتر مینویسم.