سلام عزیزم،

خطابم نمیدانم کیست.

دوست داشتم کسی را می‌داشتم که برایش بنویسم.

مثلا فرزندی یا کسی که بسیار دوستش بدارم.

سلام عزیزم،

باید بگویم که امروز هم مثل باقی روزها سپری شد، کمی خلوت‌تر، کمی ارام‌تر.

دک روز گذشته آنقدر پر کار بود که خواب و خوراکم را به هم ریخت.

هاجر برایم نوشته دلش برای گپ زدنهای دو نفره مان تنگ شده.

باور میکنی وقت نمیکنم دیگر برای دوستانم زمانی بگذارم؟

حتی انرژی باقی نمی‌ماند که تلفنی احوالشان را بپرسم.

هر چند که اگر میخواستم بیکار باشم و کار مفیدی انجام ندهم احتمالا دیوانه میشدم.

به یک جایی در زندگی میرسی که از خودت میپرسی خوب چی؟

هیچی، باید روی تکرار کارهایی را انجام دهی ‌و قرار هم نیست خوبی و چیزی ازش در بیاید.

راستش به شدت دلم خواب میخواهد.

خصوصا که این روزها خوابهای شیرین و آرامی میبینم.

به نظر زندگی در خواب لذتش بیشتر است.

خوابهای آرام و بی حاشیه.

فردا روز شلوغی ست و باید ذهنم را برایش آماده کنم.

خسته‌ام و این خستگی را پایانی نیست.

و از این بی پایان غم‌زده ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:57 توسط . |