ازم میپرسد چرا برای دفاع بابا را نبردی؟
گفتم مامان هم به زور امد، کار خاصی نبود که بخواهم از باغ بکشانمش شهر.
گفت شاید ترسیدی دیس اپویتت شوند. برای همین نخواستی که باشند.
جملهش تمام نشده گفتم هم مامان و هم بابا اینقدر به من افتخار میکنند که اصلا برایم عجیب است.
هر بار هم بهشان میگویم من اصلا آنقدر افتخار کردن ندارم دیوانه ها.
داستان سوسکه است که به قربان دست و پای بلوری فرزندش میرود.
نگاهم کرد و گفت خوب احمقی. تو به من یک مورد بگو که چرا نباید بهت افتخار کنند؟
فکر کردم و گفتم نه چیزی برای افتخار هست نه برای شرمساری.
گفت با تمام آزادی که در اختیارت گذاشتند و داشتی تمام زندگیت تلاش کردی برای رشدت.
درس خواندی، کار کردی، برای درست کردن زندگی متاهلیت و ساختنش تلاش کردی.
هیچوقت نگذاشتی باری برایشان باشی.
نفهمیدند چطور مشکلاتت را حل کردی.
فکر کردم شاید اگر آدم خیلی مهمی برای خودم میشدم. مهاجرت میکردم. چیزی کشف میکردم برای بشر. نمیدانم یه چیزی در این مایهها.
شاید آنجا افتخار کردن داشتم.
من تمام کاری که کردم این بوده که دردسری برایشان نباشم و همین.
زیر چشمی نگاهم میکند و میگوید خوب خری ...