هر سال ۱۰ شهریور که میرسه منتظر میشینم که مامان برام بنویسه.
اینقدر این رسم جا افتاده که دوستام ازم میپرسن بفرست ببینیم امسال مامانت برات چی نوشته.
از صبح منتظر مسیج مامانم. برام تولد گرفت. من را بعد مدتها خنداند. آخر مهمونی گفتم کادوی تولد من چی شد پس؟
گفت چند روز پیش خواستم بنویسم که گریه امانم را برید قیدش رو زدم.
الان اومدم بخوابم دیدیم در آخرین لحظات پایانی دهم شهریور بالاخره برام نوشت:
اون سالها رسم نبود زیاد بریم دکتر تا بهت بگن کوچولویی که بناست متولد بشه دختره یا پسر
اما از شواهد و قرائن همه میگفتن پسر داری آخه آروم و قرار نداشتی که مدام درحال جابجایی و حرکات نمایشی بودی 😘
بالاخره مثل دیشبی با کلی ماجرای درام و اشک و آه و ناله رسیدم بیمارستان اونقدر درد داشتم که اصلاً قشنگی تولد یک کوچولوی زیبا رو نمیدیدم بالاخره یهو پرستار گفت چه دختر خوشگلی!
بی اختیار خندیدم آخه تا اون لحظه فکر میکردم پسره منم که عاشق دختر بودم دردها یادم رفت و بی صبرانه منتظر بودم بذارنت توی بغلم...و ماحراهای من وتو شروع شد
و امروز که وارد سی و پنجمین سال زندگیت شده ای احساس میکنم همان دختر کوچولوی قشنک مو طلایی ام هستی که چقدر از آمدنت خوشحال بودم
سوسن عزیزم امروز تو را دوباره متولد شده میبینم تولدی که همراه با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین زندگی ات است بزرگ شده ای خیلی بزرگتر از سن شناسنامه ات همراه م همزبانم شده ای ساعتها که باهم صحبت میکنیم کیف میکنم از عمق نگاهت به جهان هستی از مسئولینی که در قبال خود و هستی ات درک کرده ای از رسالت بزرگ آمدنت
چقدر خوشحالم از عمق نگاهت به بودنت
خودت را مفت خرج نمیکنی چون فهمیده ای مفت متولد نشده ای
امروز را باهمه ی وجودم به تو تبریک میگویم نه به خاطر تولد 34 سالگی ات بلکه به خاطر تولد روح بزرگی که پیدا کرده ای.
دوستت دارم و به داشتنت افتخار میکنم
الهی عاقبت به خیر بشی مادر❤️
من هر سال به همین نوشتههای مامان دلخوشم...