هر سال یک هفته به نوروز میرفتم و به گلهای مامان جون رسیدگی میکردم. اول از بازار گل، گلدون و خاک و کود میگرفتم بعدش دوتایی میرفتیم رو بالکن و به گلا رسیدگی میکردیم.
مامان داشت آخرین بازماندههای گلهای من رو آب میداد که یاد مامان جون افتادم. خودم یه اتاق پر نور داشتم که اسمش و گذاشته بودم جنگل. پر از گل های جورواجور بود.
وقتی اومدم خونهی مامان بخاطر کم نوری همهی گلام و دادم به فاطمه. مطمئن بودم ازشون به خوبی مراقبت میکنه.
هان، میگفتم، یاد مامان جون افتادم چشم که به پتوس ها افتاد. بعد بوی نوروز پیچید تو هوای خیالم. دارم پردهاشونو نصب میکنم. بعد بعدازظهر میشه و میزنیم بیرون برای خرید. مامان جون اولین خریدش لاکه. اصا نمیشه بیرون بره و لاک نخره. بعدشم بدلیجات. عاشق اینجور چیزاست. نقطهی مقابل من و مامان.
بعدش هم میریم سمت پارک ملت پیاده روی. تو راه برگشت ازم میپرسه شام چی دوست داری برات درست کنم؟ اگه هوس پیتزا کردی بریم سوپری خرید.
کاش میشد یه خاطراتی و پاک کرد ...