ریمایندر فیس بوک ۲ تا عکس از دو سال پیش و پارسال همچین روزی رو نشونم میده. عکس ۲ سال پیش که خونه‌ی آرشم. یه لباس به نظر بنفش تنمه، رو صندلی چوبیش نشستم. موهام و یه طرف جمع کردم. تکیه دادم و دارم به دوربین نگاه میکنم. هیچکس، هیچکس نمیتونه از اون عکس بفهمه چه روزگاری و میگذروندم. ۱۵ فوریه. از تهران برگشتم. وسایلم رو جمع کردم. اومدم خونه ی مامان‌. و تو پروسه ی کشنده ی جدایی ام. خونه‌ی آرش نقطه‌ی امنم شده بود. توان تحمل اون حجم بی‌تابی رو نداشتم. ۳-۴ شب رو تو هفته پناه می‌بردم بهش تا شاید کمی از تلخی آنچه رو که میگذروندم کم کنه. گذشت ... زنده موندم :)

عکس پارسال اونیه که با شلوارک صورتی و تی شرت سفید جلوی آینه ی هتل ایستادم، موهام تو هوای کیش وز کرده و رو هواست. تازه با فرزانه رسیدیم هتل. روز اوله. و ناجوانمردانه آنفولانزا یا کرونا گرفتم. تا هوای کیش خورد به کله ام احساس کردم گلوم میسوزه. اینقدر خوش شانس بودم 😅

حال روحیم خیلی بهتره، دو تا بحران یا شاید حتی ۳ تا بحران سنگین رو پشت سر گذاشتم. خوشحالم. اگر آنفولانزا نمی‌شدم خوشحال‌تر بودم. اما با همه ی اینها خوشحالم. زندگی رو با همه‌ی سختی هاش به بهترین شکل خودم ادامه دادم.

امروز از دو سال پیش خوشحال ترم، راضی ترم. امشب به هاجر گفتم خودم رو نجات دادم. از تمام اون بحران هایی که داشت من رو له میکرد. فضای نفس کشیدن رو ازم گرفته بود‌.

خودم رو از تمام اون رنج هایی که مسبب بخشی از اونها خودم بودم و گیر کرده بودم نجات دادم.

درسته پایان نامه ی ارشدم مونده ولی همین که تونستم با اون بحران ها ارشد رو ادامه بدم. شاهکار کردم.

اینکه تو کار این همه پیشرفت کردم شاهکار کردم.

مهم تر از همه ی اینها، اینکه خودم رو یافتم، مراقبت کردم و نجاتش دادم شاهکار کردم.

اگر فردایی نباشه راضی ام از همه ی این ۲ سالی که گذشت، جنگیدم. بدون خشم و کینه جنگیدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۲ساعت 22:42 توسط . |