درست از چهارشنبه صبح بعد ماه‌ها دوباره فک دردم شروع شد و تا همین الان که شنبه ست بی وقفه ادامه داره.

با انواع و اقسام مسکن دارم کمی آروم نگهش میدارم.

خیلی وقت بود حمله نداشتم.

دردش رو فقط میتونم بذارم حمله.

حمله ی اضطرابی.

هر چی فکر میکردم تریگرش چیه چیزی به ذهنم نمی‌رسید.

جمعه چهلم حسین آقا بود. خوب من دقیقا ۴ ساعت تو اتاقم نشستم و زار زدم.

زار سوووزناک.

نتونستم برم سر خاک.

مامان هم نبود یه دل سیر عر زدم.

بعدش هم پاشدم خودم و جمع و جور کردم.

ورزش کردم.

خوابیدم.

پاشدم دوباره مسکن خوردم خوابیدم.

شنبه صبح رفتم مدرسه اومدم خونه دوباره مسکن خوردم خوابیدم.

از درد بیدار شدم دوباره مسکن خوردم خوابیدم.

ساعت ۵ و نیم عصر مامان اومد بالای سرم به چشمای نگران، سرم رو گرفت تو بغلش و گفت نمیتونم اینطور درد کشیدنت رو ببینم.

گفتم بسه دیگه پاشو برو پیاده روی باد به کله‌ت بخوره حالت جا بیاد.

و تمان مدت به این فکر میکردم چی باعث حمله شده.

چه اتفاقی افتاد روز قبلش. بعد یهو یادم اومد که سه‌شنبه کارتون the wild robot رو دیدم و عین ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه شو زاااار زدم.

به نظرم غم‌انگیزترین کارتون عمرم بود.

چی رو بالا آورد؟ رو چی دست گذاشت لاکردار؟ که اینطور به همم ریخت؟

خب همین قدم مهمی بود که فهمیدم منشائش کجاست.

+ نوشته شده در شنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:34 توسط . |