میگه خدا نکنه تو قید یه آدم و بزنی!

با تعجب میپرسم چرا؟

میگه محال ممکنه دیگه بتونه برگرده به زندگیت.

براش مثال نقض میارم.

میگه نه دیگه، منظورم اونی جائیه که داشت.

دیگه نمیتونه برگرده به جایی که بوده تو روانت.

بهش میگم خوب خودش نمی‌خواسته بنا به هر دلیلی تو اون بازه ی زمانی.

منم عبور میکنم.

وقتی عبور کنم دیگه نمیتونم برگردم.

هر کسی عبور کنه دیگه نمیتونه برگرده.

فقط قصه‌ی من نیست.

قصه‌ی همه‌ی آدم‌هاست.

میگه همین دیگه.

همین که بلدی عبور کنی.

به همینت حسودیم میشه.

زیر لب میگم هر بار که عبور میکنم سه دور پوست میندازم ولی خوب می‌ارزه.

به سختیش می‌ارزه.

عبور برام مثل یوگاست.

وقتی تمرینت تموم میشه دستهات رو میذاری رو چشم سومت وسط پیشونی و میگی: ناماسته.

منم موقع عبور چشمهام رو میبندم.

نفس عمیق میکشم و میگم ناماسته.

درسی و که باید گرفتم.

رشدی که باید کردم.

تمام شد.

+ نوشته شده در شنبه ۳ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:26 توسط . |