از جلوی حرم رد میشم.

داریم میریم بازار عباس قلی‌خان.

یک نگاهی از دور به گنبد میندازم.

نه من اعتقادی ندارم بهت رضا جان.

آخرین باری که میخواستم بیام ازت چیزی بخوام برای دو سال پیشه.

گوش خودم و پیچوندم و گفتم بس کن.

اینبار زیر چشم نگاه کردم.

گفتم هیچی نمیخوای.

از هیچکس هیچی نمیخوای.

و بدو دور شدم ...

+ نوشته شده در شنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۳ساعت 21:16 توسط . |