خب سه سال پیش همین موقعها بود که ح گفت چرا برای خودت احترام قائل نیستی؟ و من همینطور که داشتم براش توضیح میدادم اشتباه میکند، من برای خودم خیلی احترام قائلم که سیلی واقعیت را تماما رو صورتم احساس کردم.
چرا برای خودم احترام قائل نبودم؟ چرا داشتم تحمل میکردم؟ بس نبود؟ بس بود.
قیام کردم.
در قفس بسته بود.
در قفس را شکستم.
پرواز کردن رو بلد نبودم. بال هام رو چیده بودن.
چند ماه اول رو بال بال میزدم اما خبری از حرکت نبود. عجله داشتم. برای پرواز. تشنه بودم. هنور هم همانقدر عجولم.
بال هام کم کم در اومدن. هر روز پریدن رو تمرین کردم.
به پرنده ها نگاه کردم.
ترسناک بود. پریدن ترس داشت. اما حتی یک روز هم دست از تلاش بر نداشتم.
پریدن رو یاد گرفتم بعد سه سال تلاش بیوقفه؟ نمیدونم.
اما تمام تلاش خودم رو برای نجات خودم کردم.
تمام آنچه در توانم بود را گذاشتم.