خواب دیدم دارم میمیرم.
تو بولوار وکیل آباد بودم که دیدم مردم دارن شعار میدن.
از ماشین پیاده شدم که برم بهشون کمک کنم.
دیدم دارن بچهها رو میزنن.
حالم بد شد و افتادم زمین.
مأمورا دورم جمع شدن.
تو دلم گفتم کاش بچهها فرار کنن.
نفس نمیتونستم بکشم.
دهنم خشک شده بود و هر چی تلاش میکردم بگم آب بدین بهم نمیتونستم.
داشتم تقلا میکردم.
انگار نفس های آخر بود که سحر رسید.
سحر اومد بالای سرم لبهام رو با گلاب تر کرد و نفسم بالا اومد.
که از خواب بیدار شدم ...