کیوانلو پرسید به چی فکر میکنی سوسن؟
داشتت تو استین سویشرتم فوت میکردم دستام گرم شن.
نگاش کردم و گفتم امشب به من دست نزنید دکتر.
دوباره سرم رو انداختم پایین و به فوت کردنم ادامه دادم.
گفت چی شده؟
و چشام تار شد.
سرم رو به نشانه ی اینکه نمیتونم حرف بزنم تکون دادم و بالا نیاوردم.
با خودم گفتم یکم دیگه دووم بیار. ۱۰ دقیقه تا پایان جلسه بیشتر نمونده.
هانی گفت من سوسن و میفهمم. در حالی که داری میگی اقا به من کاری نداشته باشید با تمام وجودت میخوای که یکی بشنونهت.
کیوانلو دوباره گفت نمیخوای حرف بزنی؟
سرم رو بالا آوردم و لبخند زدم گفتم نه دکتر. امشب و بی خیال من شید.
پرسید حست رو بگو.
دوباره چشام تار شدن.
نفسم گیر کرده بود تو سینهام.
گفتم فقط ۵ دقیقه دیگه دووم بیار بعد میری تو ماشین با خیال راحت گریه میکنی.
سکوت محض بود تو گروه.
لعنتی ا یکی حرف بزنه.
منتظر بودن حسم رو بگم.
یه نفس عمیق کشیدم.
اشکهام رو پاک کردم و گفتم غم زیاد. خیلی زیاد و اضطراب.
بعد لبخند زدم و گفتم فکر کنم وقتمون تموم شد.