گذر نکردم.

هنوز خواب میبینم.

با عصبانیت به هاجر میگم آخه چرا گذر نمیکنم؟ چرا دارم خواب میبینم؟ چرا گیر کردم؟

با آرامش نگام میکنه و میگه تازه بعد دو سال حرف زدن ازش شاید بفهمی.

چی میگی؟

میگه عجولی.

لجم میگیره ازش‌. من آدم عجولی نیستم!

به اندازه ی کافی به خودم فرصت دادم. با خودم مهربون بودم. هر کاری هم لازم بوده و در توانم بوده انجام دادم.

الان چرا هنوز گیرم؟ اونم برای هیچی؟

نگام میکنه میگه برای هیچی؟

بله برای هیچی!

میگه خودتو شاید بتونی گول بزنی، من و نمیتونی. تلاش نکن!

میگه برو تو اتاق درمان حرف بزن ازش.

میگم آقا من دیگه نمی‌خوام حرف بزنم.

دهن کیوانلو رو سرویس کردم دیگه. گوشش پره.

میگه عزیزم تازه بعد دو سال حرف زدن جنابعالی، اتحاد درمانی شکل میگیره و کم کم میفهمی کجا گیر کردی. تا اون موقع فقط باید ازش حرف بزنی.

گور پدر اتحاد درمانی!

من دیگه حرف نمیزنم.

میگه خب با خودش حرف بزن.

چپ چپ نگاش میکنم و میگم هاجر برو، برو تا نزدمت!

تمام شده.

حرفی برای گفتن نیست.

میخنده و میگه باشه من دستکاریت نمیکنم.

گفتم حاجی من هر چی میکشم از دستکاریای توعه.

سر جدت نخ نده بذار زندگی‌مو کنم ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:22 توسط . |