سیمین اگر بود امروز ۳۵ ساله میشد.
سیمین،
چیزی که دارد حسابی عذابم میدهد این است که این آخریها هی خواستی که قرار بگذاریم ببینیمت و نشد.
راستش هنوز هیچ کداممان رفتنت را باور نکردیم.
روزی که سمیرا اعلامیهی مراسمت را توی گروه گذاشت اواسط فروردین بود.
ما گمان کردیم دروغ ۱۳ است.
مسخرهش کردیم.
گفتیم این حناها دیگر برایمان رنگی ندارد.
طفلی بال بال میزد که بابا جان سیمین را از دست دادیم.
بدون هیچ فکری شمارهت را گرفتم.
مامانت جواب داد.
گفتم با سیمین کار دارم.
انگار که از خواب بیدار شده باشد.
گفت سیمین رفت.
سکوت کردم.
چند ثانیه زمان لازم داشتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده.
حتی توان خداحافظی
عرض تسلیت
هیچی.
هیچی.
بدون هیچ حرفی تلفن را قطع کردم.
توی گروهمان نوشتم
بچهها سیمین واقعا رفت ...
تو رفته بودی.
در حالی که هفته ی قبلش داشتی تلاش میکردی دوباره همهمان را کنار هم جمع کنی.
همهش دارم برای آدمها کم میگذارم و حسرت به دلم میماند.
سیمین قشنگم تو امروز وارد ۳۶ مین سال زندگیت شدی.
در حالی که نیستی.
و این نبودنت بدجوری دارد اذیتم میکند.