کیوانلو میپرسد خوب بقیه نظری ندارند؟
به من نگاه میکند.
لباسهای مشکیام را هنوز به تن دارم.
دارم با سر استین سوییشرتم بازی میکنم.
از خواب هایم میگویم.
از اینکه درست بعد به به هوش نیامدن حسین خواب دیدم همه آمدن خانه ی ما، من سراسیمه بیدار میشوم. جشن تولد گرفتند. صدای خندههایشان بلند لست. با تعجب میپرسم شما چرا اینجایید؟ چرا نرفتید بیمارستان؟ سحر میگوید آمدیم تولد پسرت را جشن بگیریم.
پسر بچهی ۸ ساله ای کنارم ایستاده. موهایش خرماییست. سحر کیک تولد را می آورد جلوی صورتش و بچهام چشمهایش را میبندد و فوت میکند.
اینجا یک قطره اشک از چشمهایم می آید.
خیلی وقت بود دیگر خواب پسرم را ندیده بودم.
بعد از حسین حرف میزنم و اشکهایم می اید، بالاخره در گروه اشکم در آمد.
سکوت میکنم ...
به زمن خیره شدم و اشکها خودشان می آیند.
زمین خیس میشود.
همه چیز تار میشود.
صدای بچه ها دورتر و دورتر میشود.
با صدای کیوانلو به خودم می ایم.
دارد ازم میپرسد درد را چطور تجربه میکنی؟
سرم را بالا می اورم، به چشمهایش نگاه میکنم.
نمیدانم. نمیدانستم...