کیوانلو با همدلی نگاهم می‌کند.

با نگاهش بهم حالی می‌کند که تنها نیستم.

ده روزی می‌شود که تمام احساساتی که در این سال‌ها خفه کردمشان بالا آمده.

کوچکترین اتفاقی من را برمی‌گرداند به گذشته بعد به خودم می‌ایم میبینم که گوشه آشپزخانه نشسته‌ام دارم دل میزنم.

نفس بالا نمی آید.

گاهی هم همینطور بدون هیچ حرکتی اشکهایم برای خودشان سرازیر می‌شوند.

به نظر می‌آید از آن جلسه ای که خشمم به زنانگی را نشان دادم و بعد هی راجع بهش حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم دارم با آن بخش وجودم کمی آشتی میکنم.

روزهای من همیشه عجیب بودند.

هر بار که خودم را در فصلی جدیدی از زندگی‌ام میبینم شگفت زده میشوم.

کشف میکنم کشف میکنم کشف میکنم و دست بر نمیدارم از این اکتشاف.

اینجا جهانی ست که پایان ندارد.

و من تا ابد چیزی برای فهمیدن و دیدن و تجربه کردن دارم.

همین

دقیقا همین من را زنده نگه داشته.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۳ساعت 22:44 توسط . |